#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_509

بهروز که فکر می کرد بازی است با صدای بلند می خندید ، آندو هم به خنده ی او می خندیدند ، پدر تلاش کرد ، الان به چیزی فکر نکند ، پس به آنها لبخند زد ، کامران با خوشحالی بلند شد ، به اتاقش رفت ، بهرام با محبت به بهروز نگاه می کرد . پرسید :

- تو چطور منو میشناسی ؟

بهروز با صدای کودکانه و با هیجان شروع به توضیح دادن کرد

- مامان عکساتو توی خونه کنار عکسای دایی کامران زده ، تازه فیلم تولدتم دیدم

- آهان

- مامان گفت ، دایی رفته مسافرت ، چی برام اوردی ؟

بهرام متعجب پرسید :

- چی ؟

- برام چی از مسافرت اوردی ؟

بهرام خنده اش گرفته بود ، نمی دانست چه بگوید پس از همان هوش سرشارش در تقلب استفاده کرد

- همون که تو خیلی دوست داری

بهروز با خوشحالی خندید

- ماشین

- آره ، اما نگفتی از چه جور ماشینای ؟

romangram.com | @romangram_com