#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_498
- سلام
مادر با تعجب به بهرام نگاه کرد و با غم پرسید :
- ازدواج کردی ؟
بهرام سری تکان داد
- نه نامزدمه مامان
آسمان حس بدی داشت ، یعنی آنها او را نمی خواستند ؟ مادر متوجه ناراحتی او شد ، دستش را بطرف آسمان دراز کرد با لبخند گفت :
- بیا دخترم ، ترسیدم ازدواج کرده باشین ، من لباس دامادی رو تن پسرم ندیده باشم
آسمان بطرفش راه افتاد و او ادامه داد
- هر مادری آرزو داره توی عروسی بچه اش باشه
آسمان به یاد مادرش افتاد ، آهی کشید ، به بهرام نگاه کرد ، بهرام با نگاه به چشمان او فهمید که به چه فکر می کرد ، مادر بهرام او را کنارش جا داد
- بیا عزیزم
با نگاهی مهربان او را نگاه کرد ، آسمان با خجالت به او نگاه می کرد ، بهرام با عشق از کنار مادرش به او نگاه می کرد ، بهرام سرش را چرحاند و به گلاره نگاه کرد با لبخند ی متعجب پرسید :
- چقدر بزرگ شدی ؟!
romangram.com | @romangram_com