#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_490
بهرام با چشمانی سرخ شده از غم به او نگاه کرد ، آسمان از غم چشمان او به لرزه افتاد بهرام با صدای لرزان گفت :
- ولی بابا دیگه منو نمی خواد ، خودش گفت
- تو که می دونی، آدم هرکسی رو بیشتر دوست داره ، بیشتر ازش توقعه داره ، مطمئنم بابا چون تو رو خیلی دوست داشته ، نمی تونسته خطاهای تو رو ببینه و خواسته تنبیه بکنه
بهرام با غم گفت :
- تنبیه ! اینقدر دردناک و وطولانی ؟
- تو باید توی این چهار سال باز می اومدی
- می ترسیدم از طرد شدن دوباره ، از داغون شدن
آسمان به چشمان غمگین او نگاه کرد ، دستش را آرام دور کمر او حلقه کرد و خودش را به او چسباند ، با صدای پر از امید گفت :
- فردا صبح با هم میایم
بهرام به چشمان پر از امید او نگاه کرد ، می خواست امید او را باور کند ، سرش را تکان داد ، آسمان با دست دیگرش صورت او را نوازش کرد ، روی نوک انگشت پایش بلند شد و آرام و با محبت چانه او را بوسید ، بهرام با چشمانی غمگین لبخند زیبای به او زد ، آسمان با لبخند آرام سرش را روی شانه او گذاشت ، دست دیگرش را هم دور کمر او حلقه کرد ، بهرام دستش را دور شانه ی او حلقه کرد ، سرش را به سراو تکیه داد ، هردو با امید و ترس به درب بسته خانه چشم دوختند آسمان با صدای پر امید زمزمه وار گفت :
- خدا به ما کمک می کنه ، نمی زاره تو از خانواده ات دور بمونی .
هوا آفتابی بود ، چیزی به ساعت 11 صبح نمانده بود ، بهرام با استرس و ترس به درب خانه نگاه می کرد ، حس می کرد ، چیزی نمانده از پا بیفتد ، کت و شلوار خاکستری و بلوز سیاه رنگی پوشیده بود ، با کفش سیاهش شیک شده و بطور شگفت انگیزی با وجود غم درون چشمانش مردانه و جذاب شده بود ، آسمان به کنارش آمد ، به چشمان غمیگن و پر از استرس او نگاه کرد ، او مانتو زیبای به رنگ سبزه مخملی با شلوار پارچه ای سیاه پوشیده بود ، موهایش را رها دورش ریخته بود شال سبزی به سر داشت ، بهرام به چشمان پر از امید او نگاه کرد ، نفس بلندی کشید ، با استرس چند گام بلند برداشت ، روبروی درب ایستاد ، باز نفس بلند دیگری کشید ، زنگ خانه را به صدا در آورد ، نمی توانست سرجایش بایستاد ، به جای سابقش برگشت ، آسمان با نگرانی به او و حرکاتش نگاه می کرد ، بعد از چند دقیقه درب خانه آرام باز شد ، مرد مسنی درب را باز کرد ، مرد با چشمانی بی روح به او زل زد ، بهرام باورش نمی شد آن مرد پدرش باشد ، که حالا آنقدر پیر شده بود ، حتی یک تار موی سیاه هم در انبوه موهای سفیدش نبود ، چشمانش از غم کدر شده بود ، بهرام با صدای لرزان به حرف آمد
- بابا
romangram.com | @romangram_com