#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_471
آسمان با عشق به چشمان نگران او زل زد و با خجالت پرسید :
- اون وقت زود از من خسته نمی شی ؟
بهرام با عشق لبخند زد و گفت :
- کسی هست از خودش خسته بشه ، تو الان جزی از وجود منی
آسمان لبخندی به او زد ، احساس خوشبختی حسی بود که لحظه به لحظه در دلش ریشه دارتر می شد ، بهرام خم کرد ، یک به یک چشمان او را با محبت بوسید ، بهرام که سرش را برداشت ، آسمان چشمانش را باز کرد ، با عشق به او زل زد ، بهرام با عشق دستش را گرفت ، بطرف روبرو برد ، درب را باز کرد ، به داخل برد ، آسمان مشغول شد ، صورتش را اب زد ،
بهرام از نگاه کردن به او لذت می برد ، هر دو با هم بیرون رفتند ، آسمان با اخم بطرف او برگشت و پرسید :
- پس شامت کو ؟
بهرام متعجب پرسید :
- توقع داشتی من درستش کنم ؟
- پس کی ؟
- تو
- من ؟
- پس من !؟
- من بار اوله که اومدم
romangram.com | @romangram_com