#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_459
- تقصیر توئه که می ری و هیچ خبری به من نمیدی از بس تو خونه نشسته بودم خسته شدم می خواستم کمی هوا بخورم که تو اومدی
- با اون شکلی که تو رو دیدم داشتم دیوونه می شدم
- دیوونه
صدای آسمان تغییر کرد و آرام ادامه داد:
- بعد از دست دادن مامانم، با هیچکس احساس آرامش نکردم، حس تنهایی هر لحظه بیشتر از داخل و اطراف عذابم می داد ، ولی کم کم تو رو دوست داشتم حس می کردم ، می تونم بهتر زندگی کنم و وقتی تو به من گفتی دوستم داری و اومدی کنارم ، اونموقع بود که احساس آرامش کردم و حالا هم احساس امنیت کامل می کنم
بهرام او را کمی فشار داد ، آسمان دستانش را روی دستان او گذاشت ، بهرام با صدای گرم به او گفت :
- تو بعد از اون همه بدبختی که در این سالها کشیدم برام مثل یک معجزه ای ، معجزه ای که تونسته بود ، درد و غم جدای از خانواده ام رو برام کمتر کنه ، الان دیگه حوصله ی لذت بردن از زندگی رو دارم ، قبلا فقط می خواستم پول دربیارم همین ، تنها سرگرمیم تلویویزن بود ، هر کاری هم که جذبم می کرد ، برای یه موقعه دیگه می ذاشتم ، ولی تو همه چیز رو درست کردی ، الان می خوام زندگی کنم ، با تحمل اون غم زندگی درستی کنم
آسمان خندید
- یه زندگی شرین شروع می کنیم
بهرام هم خندید
- خیلی شیرین
او را محکم به خودش فشار داد ، آسمان احساس درد می کرد ، خودش را کمی تکان داد
- آی دردم گرفت
بهرام اجازه نمی داد و از آغوشش جدا شود ، آسمان تقلا می کرد ، او بیشتر فشارش می داد و می خندید ، آسمان هم می خندید و تلاش می کرد از آغوش او بیرون برود ، هر دو با صدای بلند می خندیدند و تقلا می کردند .
romangram.com | @romangram_com