#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_458
- با من ازدواج می کنی؟
آسمان میان اشک چشمانش می درخشید. به او لبخند زد و با صدای لرزان از عشق گفت :
- بله
بهرام با خوشحالی کمی سرش را عقب کشید و بلند خندید ، آسمان به او نگاه می کرد و لبخندش پهن تر می شد، بهرام به او زل زد ، خنده اش آرام آرام جمع شد ، آسمان هم به او نگاه می کرد و آرام آرام جدی می شد.
هر دو به چشمان هم زل زده بودند ، بهرام کمی سرش را از روی استیصال تکان داد و با صدای جدی و محکم گفت :
- می خوامت بیشتر از اونکه تصورش رو بکنی
آسمان حال او را درک می کرد، چون خودش هم در آن غرق بود ، بهرام با چشمانی درخشان جلو رفت و باز محکم پشت گردن آسمان را گرفت، آسمان به چشمان مشتاق و پر از عشق او نگاه می کرد، باورش برای او سخت بود، که چطور میتواند این عشق را تحمل کند ، بهرام جلو رفت و لبانش را با عشق روی لبان او گذاشت گرم و عاشقانه او را بوسید ، آسمان دستانش را دور گردن او حلقه کرد. او هم مشتاقانه و با عشق جواب بوسه های او را می داد ، از هم جدا شدند، با لبخند به هم نگاه می کردند.
حالا دیگر آسمان تاریک شده بود و چراغها روشن ، بهرام با لبخند به دیوار بالکن تکیه داده بود . با دو دست کمر آسمان را گرفت و او را چرخاند، او را به عقب کشید، آسمان آرام درون آغوش او دراز کشید.
آسمان با گله گفت:
- من همیشه فکر می کردم ، اگر بخوای از من خواستگاری کنی یه برنامه می چینی و کارای هیجان انگیز می کنی
بهرام دستانش را محکم دور او حلقه کرد و بلند خندید
- من توی فکرش بودم اما مگه تو واسه آدم اعصاب می زاری
آسمان خندید.
romangram.com | @romangram_com