#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_456
- تو ! چرا آخه ؟
بهرام صورتش را به گوش او چسباند نفس بلندی کشید با صدای خشن و عصبی درون گوش او زمزمه وار با لحن خاصی گفت :
- من از اینکه مرد دیگه ای به تو نگاه کنه دیوونه می شم می فهمی ؟
ناگهان تمام ترس آسمان رفت ، احساس کرد درون قلبش رایحه ای خوشبو شروع به وزیدن کرد ، لبخند محو روی لبش نشست ، با صدای زمزمه وار پرسید :
- لباسم بد بود ؟
بهرام از همانجا کمی سرش را خم کرد نگاهی به او انداخت کرد و از زیبای او لذت برد ، با عشق دستش را دور کمر او حلقه کرد و او را محکم به خود چسباند ، قلبش به شدت می کوبید
- برای بیرون آره بدِ ، نمی خوام کس دیگه ای تو رو ببینه ، ولی برای من این لباس فوقالعاده ست
آسمان حس می کرد ، بدنش ازگرما در حال آتش گرفتن است ، ضربه های طپش قلب بهرام را زیر شانه ش حس میکرد ، بهرام گرم شدن تن او را حس می کرد ، نفسهای داغش به گونه آسمان می خورد ، هنوز عصبی بود ، آسمان لبخند زیبای زد ، از فشاری که بهرام به دست و کمرش می داد لذت می برد ، بهرام عصبی بود بعد از بیشتر از یک هفته با عشق بطرف آپارتمان او رانده بود ، ولی از دیدن نگاه خیره مردان به آسمان عصبانی شده و نتوانست خودش را کنترل کند ، عصبی دست و کمر او را رها کرد ، آسمان بطرفش چرخید با لبخند و چشمانی درخشان به او نگاه کرد ، او کلافه به آسمان نگاهی کرد و سپس بطرف پنجره رفت ، آنرا باز کرد ، روی بالکن ایستاد ، به شهر چشم دوخت ، آسمان از درون سالن به او که عصبی نگاه می کرد ، با لبخندی حرکات او را دنبال می کرد ، از اینکه مردی که دوستش داشت ، اینچنین برای او غیرت داشت حس خوبی داشت ، بطرف آشپزخانه رفت ، لیوانی برداشت ، از یخچال پر از آب کرد ، بطرف بالکن رفت ، روی آن کنار بهرام ایستاد ، لیوان آب را بطرفش گرفت ، بهرام بطرف او چرخید ، آسمان به او لبخند زد ، این دختر را می خواست ، حالا برای او زندگیش بود ، تمام چیزهای گمشده ای بود که در سالهای پیش از دست داده بود ، چشمانش پر از عشق بود ، آرام روی بالکن نشست ، آسمان حرکات او را شگفت زده دنبال می کرد ، بهرام دست راستش را بطرف او بلند کرد ، منتظر به آسمان چشم دوخت ، آسمان به چشمان او نگاه کرد ، چشمان او پر از عشق و خواستن و انتظار بود ، آسمان می خواست هر چه را که بهرام می خواست ، دستش را جلو برد و در دست او گذاشت ، بهرام فشار خفیفی به دست او داد ، بطرف خود کشید ، آسمان آرام نشست ، بهرام او را میان پاهای خود نشاند ، لیوان را از دست او گرفت ، کناری گذاشت ، بهرام آسمان را نگاه می کرد ، حس گرمای دلپذیری داشت ، آسمان مشتاقانه او را نگاه می کرد ، بهرام دست راستش را جلو برد ، گونه او را نوازش کرد ، آسمان با لذت چشمانش را بست ، او آرام شروع به صحبت کرد با حالت خاصی گفت :
منو ببخش
آسمان چشمانش را باز کرد ، با لبخند شیرینی به او نگاه کرد ، او ادامه داد
- بعد از اون همه دلتنگی وقتی داشتم می اومدم ، با دیدن نگاه مردای دیگه به تو ، داشتم دیوونه می شدم ، نتونستم خودمو کنترل کنم ، منو ببخش
آسمان با لبخند آرام جواب داد
- اولش ترسیدم ولی ...
romangram.com | @romangram_com