#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_455
- تو نباید اینطور بری بیرون فهمیدی ؟
آسمان بغض گلویش را می فشرد ، عصبی از توهینهای پشت سر هم او پرسید :
- نه نمی فهمم
- جای تعجب نداره ، می فهمیدی وضعت این نبود
آسمان ناراحت و عصبی با او لج کرد با صدای عصبی گفت :
- وضع من چشه خیلی خوبه
بهرام پوزخندی زد
- خوب
- بله خوبه
بهرام دیگر نتوانست ، خود دار باشد به طرف او رفت محکم مچ دست راستش را گرفت و پیچ داد به پشت برد ، آسمان ترسیده بود ، بهرام کنار گوش او باز فریاد کشید
- دارم بهت می گم اینبار حق نداری اینطور بری بیرون
آسمان با اینکه ترسیده بود ولی کوتاه نمی آمد :
- کی این حق رو از من می گیره؟
- من
romangram.com | @romangram_com