#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_448
و باز شروع به بوسیدن گونه ی او کرد و با محبت پشت سر هم می بوسید ، ولی چشمان آسمان پر از خشم شده بود و با صدای عصبی پرسید :
- اون روز خیلی شیرین بود وقتی تابلوی منو دزدی ؟
بهرام کمی از گونه ی او جدا شد و با خنده گفت :
- آره
باز شروع به بوسیدن گونه او کرد ، ولی آسمان ازخشم سرخ شده بود ، احساس می کرد تا دیوانگی فاصله ای ندارد ، به یاد کارهای که کرده بود افتاد و کلکی که بهرام زده بود ، دستانش را بالا برد ، و میانه موهای بهرام برد با شدت ، موهای او را چنگ زد ،بهرام احساس کرد پوست سرش همراه موهایش در حال جدا شدن ، هستند ، سرش از روی صورت آسمان جدا شد و با شدت فریاد
- آخ
چشمانش را بست ،آسمان با خشم فریاد زد
- آهان از اینکه سر من کلاه گذاشتی ، خوشت اومده؟
بهرام چشمانش را باز کرد و متعجب به او نگاه کرد ، دست راستش را روی دست آسمان ، فشار می داد ، شاید بتواند که انگشتان او را از سرش کند ، ولی نمی توانست ، پس با حالتی دردآلود گفت :
- ول کن دختر دردم میاد
- تو ، تو گفتی خیلی شیرین بود
- ول کن غلط کردم
ولی آسمان دست بردار نبود ، بیشتر موهای او را می کشید ، بهرام هر چقدر تقلا می کرد ، نمی توانست از دستهای او خلاص شود ، بلند فریاد می کشید
romangram.com | @romangram_com