#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_447

- من بهتر تشخیص میدم

اسمان با بغض گفت:

- تو خیلی بدی

- تا تو باشی دیگه به من حرف بد نزنی

اسمان با بغض ی قاچ پیتزا برداشت و گاز زد، بهرام با خنده به او نگاه می کرد،آسمان ظرف سس را برداشت و قاچ پیتزا را پر از سس کرد و گاز زد، بهرام باز به او نگاه می کرد که چشمانش شروع به درخشیدن کرد، حس لطیفی در او بوجود آمد. هر لحظه لبخندش پهن تر می شد، گونه سمت راست تا روی لبهای آسمان غرق سس شده بود.آسمان متوجه نگاه او شد، با اینکه بهرام چشم از او برنمی داشت ولی نگاهش هیز نبود، رنگ عجیبی داشت، معصومانه بود ، بهرام برای لحظه ایی احساس کرد دیگر نمی تواند تحمل کند ، جعبه پیتزا رو به طرفی هل داد و بطرف آسمان یورش برد ، آسمان متعجب به این حرکت او نگاه کرد ، او خودش را روی آسمان انداخت ، هر دو روی زمین افتادند ،ب هرام با محبت و گرم و معصومانه لبهای او را می بوسید ،آسمان با اینکه او را همراهی می کرد ، هنوز متعجب بود ،ب هرام سرش را کمی بالا گرفت و با لبخند به او نگاه کرد ، چشمانش درخشان بود

- خیلی ملوس و خواستنی شدی

اسمان لبخند زد ، از این نگاههای او ، حرکاتش دلش گرم می شد ، او باز بطرفش رفت ، اینبار گونه ی راست آسمان را می بوسید ، آسمان دستش را دور گردن او گذاشت ، با خنده پرسید :

- چی شده ؟

بلند خندید ، بهرام وقتی سرش را بلند کرد ، دیگر اثری از سس نبود ، باز با لبخند به آسمان نگاه کرد ،آسمان میان چشمان مهربان او نگاه می کرد

- چی شده آخه ؟

بهرام حس های لطیفی همراه محبت احساس می کرد ، با محبت به او نگاه کرد ، حس می کرد ، او تا به آن لحظه آنقدر شیرین نبوده ، بهرام با لبخند آرام گفت :

- خیلی شیرین هستی

اسمان لبخند زد ، بهرام باز بطرف او رفت و در حین پائین رفتن گفت :

- حتی اون روز که تابلو رو ازت دزدیم حس به این شیرینی رو تجربه نکرده بودم

romangram.com | @romangram_com