#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_413

اسمان متعجب پرسید :

چه کاری ؟

اینکه بد موقعه تماس بگیری ، متوجه شدی ؟

صدایش عصبانی بود ،آسمان کمی ترسید ، ولی بیشتر از آن ناراحت شده بود

باشه

با دلخوری گفت :

خداحافظ

بهرام متعجب با حالتی پرسش گر گفت :

خداحافظ ؟!

اسمان تنها گفت :

خداحافظ

و گوشی را قطع کرد ، بهرام نفس بلندی کشید ، برای لحظه ای فکر های عجیبی به مغزش هجوم آورده بود ،آسمان او را دیوانه کرده بود ، سری تکان داد

خواب از سرش افتاده بود ، تلاش کرد آرام باشد ، شماره آسمان را گرفت ، منتظر ماند ، چندین بوق خورد ، ولی او جواب نداد، لبخندی بر لبش نشست ، باز شماره گرفت ،آسمان با مانتوسبز و شلوار سفیدرنگ ورزشی مشغول بستن موهایش با کش موی بود که باز صدای موبایلش بلند شد ، با اخم به گوشی نگاه کرد ، ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد ، گوشی را برداشت ، با ناراحتی کفت :

بله

romangram.com | @romangram_com