#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_412
اسمان از لحن او تعجب کرد
هیچی
بهرام نگاهی به ساعت رو پاتختی انداخت 5:10 صبح بود باز با نگرانی پرسید :
اتفاقی افتاده ؟
نه
پس چرا این موقعه تماس گرفتی ؟
اسمان خندید :
آهان معذرت می خوام ، زنگ زدم بگ بیا بریم بدویم
بهرام متعجب پرسید :
چی ؟
بدویم ؟
بهرام ناگهان جدی شد ، دیگر خواب آلود نبود
دیگه اینکار رو نکن
romangram.com | @romangram_com