#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_345

علیاف سر تکان داد ، او چوب سیگار بلند قهوه ای رنگی را بیرون کشید ، سرش را بلند کرد ، به علیاف نگاه کرد نگاه کرد

- شما از معامله کردن با من راضی هستید ؟

علیاف به لکنت افتاد

- بله البته

مرد جوان پوزخندی زد ، چوب سیگار را بین انگشتان شصت و اشاره اش گرفت ، به لب گذاشت ، با اولین دودی که از دهان خارج کرد به او گفت :

- من می خوام این معامله زود انجام بشه ، هر دو بریم سراغ زندگیمون ، موافقی ؟

- بله

- خوبِ ...

پیش از اینکه ادامه بدهد ، صدای موسیقی JAZZبلند شد ، او به روی سن نگاه کرد ، سه مرد نوازنده ، مرد مشغول نواختن بودند و یک زن جوان شروع به خواندن ترانه ای آذری کرد ، او حرفش را قطع کرد ، برای اولین بار لبخند مهربانی زد ، سیگارش را کنار جا سیگاری گذاشت

- من عاشق این موسیقی هستم

و با دو دستش در حالی که سرش را کمی تکان می داد ، بشکن می زد ، علیاف متعجب به او نگاه می کرد ، از حرکات او درشگفت بود ، مردجوان کم کم جدیت پیشین خود را بدست آورد ، با جدیت به علیاف چشم دوخت

- کجا بودیم ؟

- معامله

- آهان

romangram.com | @romangram_com