#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_341

بهرام لبخند زد ، ولی هنوز چشمانش برق غم داشت :

- بابام همیشه دوست داشته انتشاراتی داشته باشه

- آهان پس حالا خیلی خوشحاله که تو انتشاراتی داری

بهرام پوزخندی زد

- نمی دونم

آسمان با اخمی در پیشانی ، کنجکاوانه پرسید :

- نمی دونی ؟!

- نه ، تو می خواستی که چه کاره بشی ؟

آسمان متوجه شد او تمایلی به ادامه این بجث ندارد ، با خنده گفت :

- روانشناس کودک

- نرفتی دانشگاه ؟

- نه ، تو به چه شغلی فکر می کردی ؟

- از بچگی تو فکر خلبانی بودم ، هنوز م بعضی وقتا بهش فکر می کنم

- خیلی حیف شد ، من می تونم با مطالعه در مورد روانشناسی چیزای یاد بگیرم ، ولی فکر نکنم در مورد خلبانی به این راحتی باشه

romangram.com | @romangram_com