#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_340


- ممنون

بهرام لبخندی زد ، باز به تکیه گاه تکیه داد ، می خواست او را بهتر بشناسد باید از انگیزه اش نسبت به خیلی چیزها سردر می آورد پرسید :

- تو به کاری که میکنی اعتقاد داری ؟

- کدوم کار ؟

بهرام لبخند بامزه ای زد

- منظورم همین شغل مونِ

آسمان خندید و اولین کلمه ای که به ذهنش رسید گفت :

- بنظرم هیجان انگیزه

- منظورم این نبود ، خودت می دونی

آسمان لبخندش ناگهان رنگ غم گرفت ،

- بعضی وقتا برای زنده موندن تنها یه راه می مونه

بهرام به او نگاه می کرد ، در چشمان و صورت او غم عجیبی را می دید ، صاف نشست ، تک تک زاویه های صورت او را نگاه می کرد به یاد خودش افتاد ، که بخاطر فرار از بدبختی شروع به این کار کرد ولی حالا نمی توانست از هیجانش دست بردارد ، آسمان به چشمان غم گرفته بهرام نگاه کرد ، برای فرار از این بحث پرسید :

- تو چرا انتشاراتی و کتاب فروشی زدی ؟


romangram.com | @romangram_com