#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_337

بهرام همانطور با لبخند ، به حرکات شیطان و شیرین او نگاه می کرد ، بلند بلند قهقه زد ، آسمان به او نگاه کرد ، و با چشمانی شیطان لب پائینیش را به دندان گرفت ، بهرام سرش را تکان داد ، باز متوجه سرخ شدن زیبای گونه و پیشانی آسمان شد ، برایش واقعا دلپذیر بود ، با خنده گفت

- خیلی ناقلا هستی

آسمان هم بلند بلند خندید بهرام او را همراهی کرد ، آندو به جاهای دیگر هم رفته ، از ظهر گذشته بود ، بطرف یک رستوران کوچک رفتند ، بعد از سفارش غذا در میان هیاهو اطراف بهرام با لبخند پرسید :

- خوش گذشت

آسمان با لبخند شادمانه جواب داد

- آره عالی بود

بعد با صدای ارام ادامه داد

- ممنونم ، روز شگفت انگیزی بود و لذت بردم

- خوشحالم ، منم لذت بردم

غذا را آوردند ، چیزی به 2 ظهر نمانده بود ، بهرام نگاهی به خوردن ارام آسمان کرد ، بعد به خود او نگاه کرد ، باز رنگ نگاهش تغییر کرد ، به دستان او خیره شد ، گردن سفیدش ، چانه سوراخش ، دهان کوچک و چشمان درشتش ، آسمان متوجه نگاه خیره او شده بود ، تلاش می کرد ، آرام غذا بخورد ، نمی توانست به بهرام نگاه کند ، بهرام باز حس می کرد ، نمی تواند از نگاه کردن به او خودداری کند و از این کار لذت می برد ، به تکیه گاه صندلی تکیه داد ، با قیافه ای پرسشگرانه پرسید :

- خوب بهم بگو ، چرا میوه های تُرش دوست داری ؟

آسمان خنده اش گرفت ، لقمه اش را قورت داد ، کمی لبهایش را بالا آورد ، سری تکان داد

- نمی دونم تا حالا بهش فکر نکردم ، فقط دوست دارم

- پس همیشه میوه ترش می خوری ؟

romangram.com | @romangram_com