#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_323
- کار کدوم بوده ، شاید هر دو ؟
تیموریان به فکر فرو رفت ، سراب رو به آنها گفت :
- هر دو رو دستگیر کنیم ؟
تیموریان جواب داد
- نه
مهرداد پرسید :
- باز زیر نظر بگیریمشون ؟
تیموریان سری تکان داد و متفکر به آنه گفت :
- هر دو رو به شدت زیر نظر بگیرین و از پلیس بین الملل بخواین ، از امروز هر کشوری که سفر می کنن ، با پلیس اون کشور هماهنگ بآشین و منم همراهتون میام
او با جدیت به آنها نگاه کرد ، آنها سرشان را تکان دادند .
فصل نهم
بهرام از انتشارات بیرون آمد ، بلوز آبی رنگ گران قیمت از جنس پارچه ای خنک و شلوار پارچه ای سفید بر تن و عینک آفتابیش رابه چشم گذاشت ، سوار کوپه سفیدش شده و حرکت کرد ، ماشین سیاه رنگ با دو تن سرنشین به دنبال او راه افتاد .
آسمان از کلاس اروبیک بیرون زد ، ساک ورزشی شیک آبی رنگش را روی شانه اش انداخته و مانتو و شلوار صورتی برتن داشت ، او هم سوار سانتافه آبی رنگ شده و راه افتاد ، یک ماشین سیاه رنگ با دو سرنشین به دنبال او روان شدند .
آسمان بلوز و شلوارک سبز رنگی بر تن داشت و کنار آکواریم ، روی زمین نشسته و کتاب می خواند ، که گوشی موبایلش به صدا در اومد ، گوشی کنارش بود ، آنرا برداشته و به صفحه نمایشگر نگاه کرد ، با دیدن اسم بهرام لبخند موزیانه ای زد ، با گذشت دو ماه از پروژه کاخ و کارهای دیگری که انجام داده بود ، ولی هنوز با یادآوری بهرام در آن حال لذت می برد ، صفحه موبایل را لمس کرد و دم گوش برد ، با صدای شاد گفت :
romangram.com | @romangram_com