#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_282
- از مرگ می ترسی ؟
آسمان بطرف او چرخید ، سوال عجیبی بود ، آرامش عجیبی در چشمان او میدید ، بهرام تنها بخاطر وجود آسمان در کنارش استرس داشت ، آسمان با حالتی عصبی جواب او را که خودش هم سوال بود داد :
- تو از مرگ نمی ترسی ؟
بهرام بدون مقدمه جواب داد
- نه
- نه ؟! مگه می شه
بهرام چشم از او گرفت و به آسمان سرخ که خورشید ش در حال غروب بود ، نگاه کرد ، با یادآوری خشم پدر و غم مادر با حس ناشناخته ای به آسمان جواب داد
- من یکبار حس مرگ رو تجربه کردم
آسمان متعجب به نیم رخ او نگاه می کرد :
- حس مرگ ؟
بهرام بطرف او چرخید و با برق غمی در چشم جواب داد
- بله دلم می خواست بمیرم ، آرزوی مرگ داشتم
آسمان حرفی برای زدن نداشت او هم این آرزو را پیش از این داشته ، بهرام ادامه داد
romangram.com | @romangram_com