#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_281

اکتفا کرد ، یک مربی پائین دکل وسایل اضافی همراهشان را گرفت ، آسمان جلو راه افتاد و از پله ها بالا رفت می ترسید ، به هر سختی که بود ، قدم بر می داشت ، بهرام از پشت سر به او نگاه می کرد ، حس خوبی نداشت ، احساس خودخواهی حسی بود که او را رها نمی کرد ، آسمان با ترس در حین حرکت به بهرام که پله ای با او فاصله داشت ، نگاه کرد ، بهرام باز ترس را در چشمان او دید ، پس از او پرسید :

- می ترسی ؟

آسمان از این سوال خنده اش گرفت

- می ترسم ؟!

بهرام از خنده ی او تعجب کرد ، او هم با لبخند مهربانی پرسید :

- چر ا می خندی ؟

- چون دارم جون می دم و تو می پرسی می ترسم

- منو باش که فکر می کردم یه انسان شجاع همراه خودم آوردم

- درست فکر می کردی ، ولی فکر نمی کنی این دیگه خیلی زیادِ

- نه زیاد نیست ، برای تجربه

به بالا نگاه کرد ، چیزی نمانده بود ، ادامه راه را در سکوت گذراندند ، نسیم سردی در اطراف آنها در گردش بود ، روسری ئ تارهای پراکنده موهای آسمان کمی تکان می خورد ، بهرام از نگاه به آن لذت می برد ، این نسیم سرد نمی توانست آن گرمای عجیب را از آسمان دور کند ، بهرام از دیدن گردش موهای آسمان که مانند گندمزارهای رقصان در نسیم بودند ، حس خوشایندی را تجربه کرد ، ولی هر دو با هر قدم برداشتن استرس را یادآوری می کردند ، پایشان را روی دکل که گذاشتند ، یک مربی مرد با خوشرویی جلو آمد ، او مرد ریز نقشی بود ، دو پوشش ژاکت مانند سفید به دست آنها داد ، با راهنمای های که میکرد آندو آنها را به تن کردند ، بعد خود او آنها را درست بررسی و محکم کرد ، سپس هم دو جفت قوزک بند و ساق بند به آنها داد ، آنها را برای آندو بست ، شروع به دادن توضیحاتی کرد ، که آندو به دلیل داشتن استرس بالا ، کمترینش را می فهمیدند

، آخر سر هم طنابی که فنری و کش مانند را جلو آورد و به ژاکت و قوزک پا محکم بست ، به آندو گفت :

- روی لبه بایستید و با شمارش بپرید ، پرش خوبی رو آرزو می کنم

آندو بدون جواب بطرف لبه رفتند ، صدای فریادهای از پائین می آمد ، بهرام زیر پایشان را نگاه کرد ، تعداد زیادی از زن و مرد ، دور تشک بادی جمع شده بودند ، بهرام نگاهی به آسمان کرد ، براحتی ترس را در صورت او می دید به آسمان لبخند کمرنگی شد و پرسید :

romangram.com | @romangram_com