#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_260


- من ، هیچ وقت با تو بازی نکردم

- ولی من اینطور حس کردم

- حست اشتباه بوده

- می خوای بگی اون دو بار به قول خودت فقط قاعده بازی بوده نه ؟

- شک نکن ، سعی کن بهتر در مورد من فکر کنی

آسمان به چشمان مشتاق او نگاه کرد و احساس خوبی داشت ، بهرام هم از نگاه به چشمان کنجکاو او لذت برد .

فصل هفتم

چندین روز از سرماخوردگی بهرام می گذشت عجیب دلش هوس آش و سوپهای مادرش را کرده بود ، رفته بود از مغازه آش رشته با کشک زیاد خریده بود ، اما بهش مزه نمی داد او عطر دستان مادرش را می خواست ، هوس سرزنش های پدر که بگوید باز چرا زیر بی لباس زیر برف مونده که سرما خورده عصبی شده و بیمارش طولانی تر ، از پنجره قدی سالن به شهر زیر پاش در زیر بارش آخرین برف سال نگاه می کرد ، شلوار جین و پلیور سیاه به تن داشت ، با غم به تاریکی و بارش برف نگاه می کرد ، دیگر توانی نداشت برای صبر چرخید بطرف اتاق رخت کن در کنار اتاق خواب رفت بطرف کمد لباسهایش رفت ، یک پالتوی بلند خاکستری تا روی زانو برداشت و به تن کرد ، و یک شال گردن سیاه به دور گردنش انداخت ، با قدمهای بلند از خانه بیرون زد ، عصبی در پارکینگ سوار ماشین سفیدش شد و با سرعت از پارکینگ بیرون زد .

بهرام محکم روی ترمز زد ، او از میان برف پاکنی که در حرکت که برف ها را پاک می کرد به درب بسته خانه ی پدریش چشم دوخت ، در تاریکی تنها چراغ کم سوی جلوی درب خانه کمی نور افشانی می کرد ، با چشمانی پر از اشک به خانه نگاه می کرد ، پیاده شده زیر برف تا جلوی درب خانه رفت ، دانه های اشک راه خودشان را پیدا کردند ، بر روی درب خانه دست کشید و اشک از چشمان او جاری بود ، با برف بر روی موهایش نشسته ، جلوی درب خانه با حالتی عصبی قدم رو می رفت ، چند قدم از درب فاصله گرفته و به در و دیوار نگاه کرد ، اشک بعد از چندین سال که نمی آمد ، حالا قطع نمی شد ، چرخید ، بطرف ماشین رفت ، سریع سوار شد و پایش را محکم روی گاز گذاشت ، فرمان را بشدت چرخاند ، صدای بلندی از لاستیکهای ماشین بلند شد ، در خیابانهای نیمه شلوغ می گذشت بعضی خیابانها ، بخاطر بارش برف خلوت بود ، خیابانها را با سرعت زیاد یکی پس از دیگری گذراند تا که از شهر کامل خارج شد ، در بیایان روی برفها محکم ترمز گرفته ، از ماشین بیرون آمد ، چراغهای جلو ماشین روشن بود ، جلوی ماشین ایستاد ، اشک چشمانش خشک نمی شد ، ناگهان فریاد کشید و فریاد کشید ، اشک و فریاد یکی شده بود با فریاد ضجه می زد

خدایا خدایا به دادم برس ، دیگه توان ندارم

باز فریاد کشید

من خانواده ام رو می خوام پدر و مادرم ، خواهر و برادرم

فریاد کشید


romangram.com | @romangram_com