#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_223
سمندریان در میان مهمانها چشمش به بهرام افتاد، به آسمان نگاه کرد و با خنده گفت:
بیا تو رو ببرم پیش خانم و آقای اصلانی و به اونا معرفیت کنم.
آسمان در کنار او مانند یک شاهبانو به جلو می رفت، سمندریان کنار خانم و آقای میانسالی با لباسهای مجلل ایستاد و آسمان هم کنار آنها ایستاد. سمندریان به خانم اصلانی که زنی با چشمهای گود افتاده و حالتی بیمارگونه بود که موهای خاکستریش را بالای سر جمع کرده بود و پیراهنی بلند و پوشیده به رنگ سیاه به تن داشت گفت:
وقتتون بخیر خانم اصلانی
او هم سری تکان داد و سمندریان رو به آقای اصلانی گفت:
شب خوبیه نه ؟؟
آقای اصلانی مردی خشک و رسمی با چشمان شیشه ایی بود که در تمام حرکاتش بی حالی به خوبی دیده میشد
بله شب زیبایست
من دوشیزه آسمان زادمهر رو بهتون معرفی میکنم.
آسمان سری تکان داد، خانم اصلانی از چهره زیبا و شاداب او خوشش آمد با تمام توانش لبخند کم جانی به او زد
خوشحالم از دیدنتون.
آسمان به او لبخند شادی زد
من هم همینطور
سمندریان سری تکان داد
romangram.com | @romangram_com