#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_206


موافقم

سلیمانی شادمان به او لبخند زد و بعد از جیبش دسته چکش را بیرون کشید و مبلغی را نوشت و بعد از امضا به دست بهرام داد ، بهرام با دیدن مبلغ می توانست مبلغ پیشنهادی او را حدس بزند ، سلیمانی به او لبخند زد

فردا می بینمتون

بهرام سری تکان داد ، سلیمانی با لبخند از اتاق بیرون رفت ، بهرام درب اتاق را بست ، نگاهی به مبلغ چک کرد ، چشمانش بلند بلند قهقهه می زد ، موبایلش را از جیب بیرون کشید و صدای آهنگش را تا آخرین خط بالا برد با ترانه دوست دارم زندگیو از سیروان خسروی شروع به رقصیدن کرد هیبت یک پیرمرد و فرزی یک مرد جوان ، پروژه رو به پایان بود فقط یک پله مانده بود .

بهرام در همان اتاق کوچک و کثیف نشسته بود و پیشنهاد ها را بررسی می کرد که دید 1 میلیارد اختلاف بین پیشنهاد فرخی با سلیمانی هست ، لبخند مرموزی بر روی لبش نشست، نقشه ای که برای آن مرد جوان کشیده بود را کاملا گذاشت کنار و به فرخی و سلیمانی فکر کرد او همان روز صبح چکی که سلیمانی داده بود را نقد کرده بود .

روز بعد در همان اتاق هر هفت تن با استرس به او چشم دوخته بودند ، بهرام تعدادی کاغذ بیرون کشیده و بعد از اینکه کمی تعلل کرد با لبخند خشک ، بلند و محکم گفت :

در میان پیشنهاد های شما تنها یک پیشنهاد نظر دولت را جلب کرد

بهرام نیم نگاهی به سلیمانی انداخت و می دید خیلی آرام و خونسرد نشسته ، بهرام لبخند مرموزی زد و ادامه داد ، صدایش بی حال و خش دار بود ، او یک هنرپیشه کامل بود ،

- این پیشنهاد با نزدیکترین پیشنهاد به خودش 1 میلیارد فاصله داشت پس دولت تصمیم گرفت ، پیشنهاد آقای فرخی را قبول کند

بهرام چشمان متعجب سلیمانی را دید و چهره مایوس دیگران ، فرخی با خوشحالی ، از جا برخاست و بطرف او رفت ، پاکت نامه ای را به دست او داد و تعدادی کاغذ را امضا کرد ، بهرام با صدای محکم و خش دار به او گفت :

برای انتقال مدارک با شما تماس گرفته می شود و قرار می زاریم

فرخی با خوشحالی سری تکان داد ، بهرام رو به مردان کرد

آقایان از اینکه در این مناقصه شرکت کردین متشکرم


romangram.com | @romangram_com