#بناز_پارت_154
: مرسی
زن عمو به آرش نگاهی کرد : خوب بشینید چرا ایستادی
: آرش به فریبا گفتی
آرش : آره بهش گفتم خودم می برمت خوابگاه
: مرسی
آیلین چای با شیرینی آورد : خوب بفرمائید .
چای و شرینی برداشتم : مرسی آیلین جون ببخش امروز مزاحمت شدم
آیلین : این چه حرفیه باور کن خوشحال شدم اومدی
زن عمو : من برم تا خونه یادم رفت زیر قابلمه رو خاموش کنم فکر کنم شب دیگه شام نداریم
خندیدم : وای زن عمو هنوز یادت میره
زن عمو خندید : باور کن بناز هنوز یادم میره
زن عمو بلند شد و رفت .
آیلین : مگه مامان همیشه یادش می رفت زیر قابلمه رو خاموش کنه
: آره آیلین جون ، زن عمو در ماه فکر کنم دو سه باری غذا می سوزند .
بسام : اوی دختر پشت سر مادرم حرف نزن
آیلین پا شد رفت توی آشپزخونه و بسام و صدا کرد . می دونستم آیلین می خواست و منو آرش و تنها بزاره
آرش اومد کنارم نشست : خوب دختر بد دیگه جواب من و نمیدی از کلاس میزنی بیرون رفتم که رفتم .
romangram.com | @romangram_com