#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_445
دستهام رو تو جیبم فرو بردم و تکیه زدم به ستون ایوون و پاهام رو دراز کردم و نگام به چراغای روشن خونه ی دکی بود.
صیامم شامش رو خورده؟
تیام فهمیده؟
وثوق برگشته؟
آیلین کی میرسه؟
نگام به چراغای روشن بود و دیدم که تو قاب در فنجون به دست وایساد و برکه ی دوست داشتنی من رو نگاه کرد.
نگاش رو گردوند و رسید به من و من حتی میتونستم از این فاصله برق تعجب رو تو اون چشمای بی تفاوت ببینم.
طرفم قدم برداشت و من از جام جم هم نخوردم و اون جلوی پله ها وایساده خیره ی من بی تفاوت شد.
- تو اینجا چی کار میکنی؟
محل ندادم و سر روی زانوی خم کردم گذاشتم و اون گفت : مامانت اینا نیستن.
- نه بابا ، نمیدونستم.
- پس چر حالا اومدی؟ کلید نداری؟
- دارم و نمیرم تو خونه ، یه تختم هم همچینی بگی نگی کمه.
و گاهی چقدر چاله میدونی میشه این آمین سرکش سرکوب شده.
- هوا سرده ، بیا خونه من.
- بی خیال ، من راحتم.
- من ناراحتم ، فرشته خانوم به گردنم حق داره ، اونقدرایی نمک نشناس نیستم که بذارم دخترش شب تا صبح جلو خونش بمونه.
romangram.com | @romangram_com