#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_424


سها - تو هم جای من باشی بیشتر از این دلت میاد.

شهنام - ایشالا دختر بابا انتقام بابا رو از مامانش بگیره.

سها - فعلا که بچم آرومه.

جیغ خفیفی کشیدم و تیام پا به تراس گذاشت و من از سر ذوق دست دور گردنش انداختم و گفتم : داری عمو میشی تیام.

تیام - خودم دومین نفر فهمیدم دارم عروس دار میشم.

سها - چه امیدی هم بستین دختر بشه.

- ایشالا میشه ، ما عروس میخوایم.

تیام خندید و دست دورک انداخت و شهنام به من لبخندی زد و من انگار به این همه خوشبختی این زوج خو گرفتم.

***********

سری که به بالشتک وان تکیه داده شده بود رو بالا کشیدم و چشم باز کردم و به اون مرد این روزهایی که شونه ی چپ به قاب در تکیه داده بود و دست تو سینه جمع کرده بود و با اون یه وری خندش هیزی میکرد ، خیره شدم.

نگامو به خودش دید و طرفم قدم برداشت و لبه ی وان نشست و من فقط خیره نگاش کردم و اون خنیدید و چونم رو میون انگشتاش گیر انداخت و سرم رو بالا کشید و سرش رو پایین کشید و لبهام رو مزه کرد و من دست دور گردنش انداختم و اون دست لغزوند به تیره ی پشتم و ...

چه حرفایی تو دلها بود ، سوالا که نپرسیدیم ، دوباره از نگاه هم من و تو هر دو ترسیدیم

سر عقب کشیدم و اون با تلخ خندش براندازم کرد و گفت : کمم برات آمین ، خیلی کمم انگار...

با انگشتاش مشغول بازی شدم و اون باز گفت : چته تو ؟ یه چی داره داغونت میکنه.

- مهم نیست.

- دِ اگه نبود که اینجوری واسه من نگاه نمی دزدیدی.


romangram.com | @romangram_com