#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_309

خاطره اون دو شب تو ذهنم رژه میرفت و دستش مثه آهن داغ روی پهلوم گذاشته فرو میرفت.

پاشاخان که جلمون وایساد و باز پیشنهاد رقص داد خوشحال شدم.

پاشا – اون بارو از زیر رقص شونه خالی کردی ، اینبارو نمیذارم.

بی نگاه به تیام از دستش خلاصی پیدا کردم و لبخندی به پاشاخان جذاب و شیک پوش زدم.

دست روی شونش گذاشتم و اون دست روی قوس کمرم گذاشت و انگشت دستای دیگمون بین هم قفل شد.

- میخوای بدونی من کیم؟

سری تکون دادم که گفت : شاید یه روز گفتم ، شاید هم نه.

نگاهش هیز نبود ولی انگار تا ته مغرم رو آنالیز میکرد.

- چرا با تیام ازدواج کردی ؟ اون از تو خیلی بزرگتره ، خبرشو داشتم که قراره خواهرت باهاش ازدواج کنه.

بی حالت نگاش کردم و ته یه مکث درست حسابی گفتم : همه چی اونجوری که ما میخوایم پیش نمیره.

ابرویی بالا انداخت و و چرخوندم و من از بلدی کارش خوشم اومد.

- رقصتون نشون میده ، تجربه های زیادی داشتین.

- خب آره ، ولی یکی از بهترین رقصام رو امشب دارم تجربه میکنم.

- من تحت تاثیر قرار نمیگیرم.

- میدونم ، تیام همیشه دست میذاره روی چیزای خاص.

- من خاص نیستم ، واقع بینم ، شاید امشب به واسطه تیام به چشمتون اومده باشم ولی مطمئنا پامو که از اینجا بذارم بیرون منو فراموش میکنین.

- برات مهمه که فراموشت نکنم؟

romangram.com | @romangram_com