#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_281
آهو لبه تختش نشست و خیره به یه نقطه گفت : خیلی دوسش ارم.
- خب فهمیدیم حالا یه دقیقه اون صدای اسطوره ایتو نگه دار ما بکپیم.
سارا - بلند شو ، بلند شو ، میخوایم بریم لب برکه.
به زور اون دوتا راهی حموم شدم و مامان با لبخند قربون قد و بالام رفت و من اگه مامانو نداشتم چه میکرم؟
لب برکه به لقمه ای که مامان برام قازی کرده بود گاز میزدم و سارا میمون وار از درخت بالا میرفت و من میدونستم که این روزا همه ذهنش پیش بهزادیه که عملا نادیدش میگره.
آهو که کنارم رو زمین پخش بود سقلمه مهمونم کرد و با چشم و ابرو اشاره زد و من دکتر جوون این روزای زندگی داداشم رو دیدیم که اونطرف برکه با سر بهم سلامی کرد و من هم با همون سر جوابش رو دادم.
آهو - عجیب تو کفته.
- گمشو تو هم.
سارا - راست میگه جون سارا ، قشنگ داره له له میزنه که یه دو دقیقه باهات حرف بزنه.
اومدم به حرفش بخندم که گوشیم زنگ خورد و تیام رو این وقت صبح کجای دلم جاش بدم؟
از اون دوتا جدا شدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم و گفتم : من امرزو منشی تو نیستم.
- وقتی گوشیو جواب میدن میگن الو بفر مایید ، من نمیدونم عمه چرا اینقدر تو تربیت تو کم گذاشته.
- والا منم از تهمینه جون و خاله مهری شاکیم که یه جو از اون همه خوبیشونو به تو ندادن.
- شیر شدی بچه.
- میتونم شیر هم میشم ، چی کار داری تیام ؟
- خوش میگذره؟
- با تعارف بگم یا بی تعارف؟
romangram.com | @romangram_com