#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_207

چونه سارا لرزید و من میدونم که از سارا سرتر خوار چشم ساراست.

سارا – گمشو نمیخوام ببینمت.

بهزاد – بی چشم ورویی سارا.

سارا – حداقلش دورو نیستم که میون آشناها پسرپیغمبر باشم و تو یه پارتی نقل مجلس دختر جماعت.

کت بهزاد که از رو دسته مبل چنگ زده میشه بوی ا*لکلی که از دهن سارا حس میشه برام پر معنی تر میشه و میدونم که امشب یه خبرایی بوده.

تیام – چه غلطی کردی؟

سارا – به تو هم باید جواب بدم.

تیام – به خودت جواب بده ، من خودمو کشیدم کنار ولی صددرصد عمه فرشته مثه من برخورد نمیکنه.

سارا سر تو سینم فرو میبره و نگاه تیام توی چشمام میشینه و اشاره میزنه که مواظب دخترعمش باشم.

به اتاقم که میرسیم و کمی که اشک میریزه شروع میکنه دق دلی خالی کردن.

- نمیخواستم اینجوری بشه ، بهزادو که دیدم لجم گرفت و شات به شات بالا رفتم ، مرتیکه محل نمیذاره و جلو من با هر مدلش میرقصه .

دستمال به بینیش برد و باز چشماش باریدن گرفت و من نمیدونستم که بهزاد جان از کی واسه خانوم مهم شد.

- یه زنگ به آهو بزن دل نگرون نشه.

- بقیشو بگو.

- وحید هم کشوندم تو اتاق و خواست...

- خب بسه ، بعد اون خواستن...

- بهزاد نجاتم داد و بعدش هم یه ریز غر زد تو جونم.

romangram.com | @romangram_com