#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_192


- آره پدر صلواتی ، یعنی به شخصه دیوونه نیششم.

صدای سارا نگامونو به در خونه کشوند.

سارا – نیش کی؟

با شونه کنارش زدم و گفتم : بهزاد جون.

سارا – ایــــش.

آهو – دلت هم بخواد.

*******

سالار پا رو پا گردوند و من بی توجه بهش رو به عاطی با ژورنال درگیر گفتم : خب تو که این همه مشکل پسندی بسپار دست آهو ، سه سوته واست حلش میکنه.

عاطی – آخه میترسم تو رودربایستی گیر کنه بنده خدا ، نه که سرش شلوغه میگم.

- نه بابا ، آهو سرش درد میکنه واسه لباس عروس ، درست برعکس سارا ، اینثده از دنگ و فنگ بدش میاد.

سالار – از بچگیش راحت طلب بود.

- همون راحت طلب شما الان رو پا خودش وایساده و پول تو جیبی ددی جونشو خرج نمیکنه.

وثوق قهقهه زد و چندبار با دست روی شونم کوبید و عاطی لب به دندون کشید و خاله مهری بهم چشم غره رفت و تیام...لبخند زد .

سالار – نیم وجبی ، من سه ماهه دارم مطب خودمو میگردونم.

- نه بابا.

سالار – بابا بعد از سارا دیگه دل و دماغ نداره.


romangram.com | @romangram_com