#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_190
*******
کیسه های خریدو تو دستم جابه جا کردم و نگام به اون ماکسیمایی قفل شد که آهو روبروش وایساده بود و حرف میزد و میدونستم که همون مرتیکه چهل ساله اجاق کوره.
ماشین که به حرکت افتاد دستم روی شونه آهو رفت و آهو از سر شونه نگام کرد و گفت : روزگار منو میبینی؟
- خودت با روزگارت قهر کردی.
- از خودم حرصم میگره که هنوز دلم واسه سالار میره.
- مرده شور اون دلتو ببرن.
- یه وقتایی یه کارایی میکنه که همه ذهنیت قبلیمو به هم میریزه ، امروز بعد از این همه وقت زنگ زده و ....
- زنگ زده و چی؟
- تو گفتی بهش من خواستگار دارم و دارم باهاش ازدواج میکنم؟
- آره ، گفتم آتیش بگیره ، چطور مگه؟
- تهدید میکرد امروز .
- غلط کرده .
- آمین اون میتونه تهدیدم کنه ، من هیچ دفاعی نمیتونم داشته باشم.
- بسکه بهش رو دادی.
- آمین من...
- میدونم عاشقشی ، ولی میخوام یه بار راست و حسینی بگی این مرتیکه واست جز قیافه چی داشت؟
romangram.com | @romangram_com