#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_186


- پس دردت اینه که پسره آقا نباشه ، سارا فکر نمیکردم این همه بی لیاقت باشی ، من به تصمیمت بابت بهزاد احترام میذارم ولی این یکیو دیگه نیستم .

سارا – چرا بند کردی به من ؟ برو بیخ خر این دختره رو بگیر که داره رو خواستگار چهل سالش فکر میکنه.

گردنم با سرعت نور طرف آهویی گشت که سر پایین انداخته بود و گلای قالی رو میشمرد.

- این داره چی میگه؟

سارا – از من بپرس واست قشنگ میگم ، مرتیکه چهل سالشه و اجاقش کور هم هست و زنش هم چندسالی هست ازش جداشده و چشمش هم کم هرز نمیره.

کیفمو چنگ میزنم و بی نگاه به اون دوتایی که مثه من میخوان آیندشونو به گند بکشونن طرف در میرم که تو لحظه آخر آهو با اون تاپ دوبندش تو اون هوای سرد پاییزی دم در بازومو میچسبه و من تو نور کمرنگ چراغای حبابی حیاط قطره اشکاشو میبینم که چطور راهی گونه های خوش تراشش میشن ، سرش به سینم میچسبه و میناله که...

- آمین من آینده دیگه ای ندارم ، سالار نذاشت که داشته باشم ، تا کی بشینم به امید سالاری که میدونم هیچ وقت دیگه برنمیگرده ، آمین این مرد با همه چی من میسازه.

دستم دور شونش میپیچه و چقدر ماها بدبختیم.

*******

پس بالاخره به این بنده خدا جوابو دادی .

عاطی – آبرومو برده بود دم دانشگاه بسکه هر روز میومد دنبالم.

- خدا شانس بده.

خاله مهری – بچم زن میخواد منت خانومش هم بکشه.

عاطی – فداتون بشم من.

خاله مهری – نمیخواد فدام بشی ، بچمو حرص نده.

کنار من نشستن تیام اجبارم کرد به جمع و جور نشستن و تقریبا تا تو حلق دسته مبل رفتن.


romangram.com | @romangram_com