#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_159
به جاي جواب سوالم گفت : پشت بازوت چي شده ؟
دستم ناخودآگاه روي رد كمربند كشيده شد و ابلهانه يه لبخند تو اجزاي صورتم دوئيد و گفتم : هيچي ، خورده به در.
ناراحت نشد ، شايد فقط از سر كنجكاري پرسيد.
لپ تاپش رو دست گرفت وخيره به مانيتورش گفت : ميزنتت؟
بغض ناخون ميكشيد به گلوم و دلم پيچ ميخورد و قلبم چقدر امروز درد ميكنه.
- من عادت دارم.
تقه اي به در خورد و نگاه من به اون آدمي افتاد كه به چارچوب يه وري تكيه داده به كاراي من نگاه ميكرد.
جمشيد خان – تو اينجا چي كار ميكني؟
تيام – از آيلين خبري دارين؟
جمشيد خان – خوبه ، داره واسه كريسمسش برنامه ميريزه.
من فقط طالقان رفتم و خواهرم واسه كريسمسش برنامه ميريزه.
تيام – كي برميگرده؟
جمشيدخان – احتمالا بعد از نوروز.
از كنار تيام گذشتم تا كيف چرم مدارك جمشيدخان رو از اتاق كارش بردارم.
كنار در اتاق متوقف شدم و صداشونو شنيدم و چقدر امروز قلبم درد ميكنه.
تيام – اون سربارمه.
جمشيدخان – مجبور نبودي بدزديش.
romangram.com | @romangram_com