#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_158
- نميدونم.
- دوسش داري؟
نيمرخ جذابش رو خيره نگاه كردم و تو دلم ناليدم كه " عاشقشم".
- پس دوسش داري ، جالبه ، اون آدم حسابت نميكنه و تو دوسش داري.
- اون...اون بابامه.
- باباته و صداش ميزني جمشيدخان؟
- خيليا بابا مامانشونو به اسم صدا ميزنن.
- داري خودتو گول ميرني.
- هميشه همه گولم زدن ، خودم حق ندارم خودمو گول بزنم؟
نگام به در خونه بود و نگاه اون به نيمرخ من.
خانوم گل كنار گوشم يه ريز نق ميزد و من پله ها رو بالا ميرفتم و چقدر جمشيدخان عصبي بود امروز.
بي حرف نگام كرد و من سلام كردم و با همه عشقي كه تو خودم ميديدم به عادت شروع كردم.
همه چي سرجاش بود و جمشيدخان اخمو لبه تخت نشسته بود و من بابت گرمي اتاق مانتو از تنم درآوردم و با اون تاپ دكلتم باز مشغول شدم.
- سفرتون چند روزه است ؟
خيره بهم بود و زير لب گفت : پنج روز. ، ميرم استانبول.
- باز با شركت طراحي به مشكل برخوردين ؟
romangram.com | @romangram_com