#بگذار_آمين_دعايت_باشم_پارت_146
شاخه به شاخه پريدناي خاله مهري رو دوست دارم وقتي كه مسير فكرم عوض ميشه و صداي صيام شادم ميكنه.
صيام – سلام.
جواب كه ميشنوه بي خيال ما دوتا آدم عاقل و بالغ دي وي ديشو ميقرسته داخل دستگاه و ما متحمل ديدن اسپايدرمن ميشيم و خاله مهري هم كلافه ميره سمت آشپزخونه.
نگاه كسي رو حس ميكنم و نگاه برميگردونم و تيامي رو ميبينم كه دست به سينه به چارچوب در تكيه زده و مارو برانداز ميكنه.
از سرجا بلند ميشم و بي نگاه بهش ميگم كه...
- سلام.
با اون دوش ادوكلن خاص خودش هم هنوز بوي گند الكل از وجناتش ميريزه.
جوابي نمي شنوم و اون با سر اشاره ميزنه كه دنبالش راه بيفتم و صيام اونقدر درگير فيلم تا حالا صدبار ديدتش هست كه منو يادش رفته باشه.
به اتاق كارش كه پشت راه پله ها گم شده ميره و من جوجه اردك وار دنبالش ميفتم.
روي صندلي گردونش ميشينه و چقدر عضله هاش زير اون تي شرت جذب يشمي تو چشم مياد.
- امري داشتين ؟
- بيا يه گشتي تو بورس بزن ، شنيدم بعضي سهاما ارزشش اومده پايين ، بشين ببين مشكلي هست يا نه ؟
لپ تاپش به دستم مياد و من چقدر عاشق اون سيب گاز زده نقره اي رنگ تو پس زمينه سفيدم.
در گير صفحه هاي نت ميشم و سوالش سرمو از پشت اون صفحه با سيب گاز زده نقره و پس زمينه سفيد بيرون ميكشه.
- چرا نخواستي تو شركت بابات استخدام شي؟
پوزخندم واضحه و اون اخم ميكنه...
romangram.com | @romangram_com