#به_من_بگو_جذاب_پارت_315
نگاه ثابت دالی گواه این بود که تصمیم گرفته شده و مگ هر حرفی هم که بزنه نمی تونه عوضش کنه. مگ گزینه هاش رو سنجید. واضحه که برگشتن به کلیسا در حال حاضر یکی از گزینه هاش نبود. پیش تد هم نمی موند. اگه اون درک نمی کرد چرا،مگ که درک می کرد. می موند خونه ی شلبی و وارِن تراولر،مهمان خانه و کلبه ی مهمان فرانچسکا یا موندن پیش اسکیت کوپر.
اسکیت با چهره ی آفتاب سوخته و موهای خاکستری دم اسبیِ شبیه ویلی نِلسون(۱) که بین تیغه ی شونه هاش قرار داشت بیشتر شبیه یه آدم بی سرپرست بود تا مردی که از کدی گری برای یه قهرمان گلف چندین میلیون دلار پول درآورده. مگ غرور در هم شکسته اش رو جمع کرد و مغرورانه نگاهش کرد و گفت:
″من اجازه نمیدم هم اتاقی هام لباس هامو قرض بگیرن ولی از اِسپا پارتی های شب جمعه و مانیکور و پدیکور لذت می برم. تو برای من مانیکور می کنی و من برای تو. از این جور چیزها.″
اسکیت خلال دندونش رو جابه جا کرد و به دالی خیره شد:
″انگار یه آدم جالب و اعصاب خورد کن دیگه برای خودمون پیدا کردیم.″
دالی سوییچ ماشینشو از جیبش بیرون آورد و گفت:
″اینطور به نظر می رسه. هرچند هنوز برای گفتنش زوده.″
مگ نمی دونست راجع به چی دارن حرف میزنن. جلوتر از اون راه افتادن و مگ صدای خنده ی اسکیت رو شنید که گفت:
″اون شبی که تقریبا گذاشتیم فرانسی توی استخر غرق بشه رو یادته؟″
همسر دوست داشتنی فرانسی جواب داد:
″خیلی وسوسه برانگیز بود.″
″خوب شد این کارو نکردیم.″
″خدا از روش های اسرارآمیز زیادی استفاده می کنه.″
اسکیت خلال دندوش رو بین بوته ها پرت کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com