#به_من_بگو_جذاب_پارت_252


فرانچسکا یه عروسک جنگ ستارگان رو که داشت توی باسنش فرو میرفت بیرون کشید و کنار انداخت و گفت:

″اگه کسی،شامل همسرم هم میشه،فکر کنه من کنار می ایستم و تماشا می کنم که اون زن پسرمو جادو کنه...″

پلک زد. شونه هاش فرو افتادن و به نظر می رسید تمام انرژیش از بین رفت،به آرومی گفت:

″چرا باید الان این اتفاق بیفته؟"

اِما به سمتش رفت تا کنارش روی کاناپه بشینه، بهش گفت:

″تو هنوز امیدواری لوسی برگرده اینطور نیست؟″

فرانچسکا چشمهاشو مالید. از سایه های زیر چشمش مشخص بود خوب نخوابیده. گفت:

″لوسی بعد از فرارش برنگشته واشنگتن.″

″جدی؟″

″با نیلی حرف زدم. هر دومون فکر می کنیم این نشونه ی خوبیه. دور بودن از خونه،شغلش و دوستهاش بهش فرصت میده تا به درک عمیقتری از خودش و چیزی که از دست داده برسه. تو اونو با تد دیدی. اونها عاشق هم بودن. عاشقِ هم هستن. تد در مورد لوسی حرف نمیزنه. این خیلی معنا داره،نه؟″

اِما با دقت گفت:

″دو ماه گذشته. این مدت زمانِ خیلی طولانیه.″

فرانچسکا حرفش رو قبول نداشت. گفت:

″می خوام همه چیزو متوقف کنم.″

romangram.com | @romangram_com