#به_من_بگو_جذاب_پارت_245


تد هیچ وقت نمی تونست با زن دیگه ای اینقدر گستاخانه حرف زده باشه و این مگ رو عصبی کرد، همونطور که می رفت اونطرف جزیره ی مرکزی به این فکر کرد که بحث مزایده رو پیش بکشه ولی از اونجایی که تبلیغات ملی قیمت پیشنهادی رو تا بیش از نه هزار دلار افزایش داده بود نتونست خیلی بدجنس باشه.

یخچال یه مرد خیلی چیزها رو در موردش بیان می کنه. مگ درشو باز کرد و نگاهی به قفسه های شیشه ایِ براقی انداخت که با شیر اُرگانیک،آبجو، پنیر،ساندویچ گوشت و چند تا ظرفِ غذای مرتب که برچسب داشتن پر شده بودن. مگ با نگاه کوتاهی به فریزر تعدادی ظرف برچسب دارِ دیگه،شام های اُرگانیکِ یخ زده ی گرون قیمت و بستنی شکلاتی دید.

نگاهی به تد انداخت و گفت:

″این یه یخچاله کاملا دخترونس.″

″یخچال تو این شکلیه؟″

″خوب،نه. ولی اگر زنِ بهتری بودم اینطوری بود.″

گوشه های لب تد بالا رفت و گفت:

″خوب میدونی اونی که تمیزکاری می کنه و همه چیزو بسته بندی می کنه من نیستم،نه؟″

″می دونم هالی خرید خوار و بارت رو انجام میده،من هم دلم یه دستیار شخصی می خواد.″

″اون دستیار شخصی من نیست.″

″اینو بهش نگو.″

مگ دو تا ظرف برچسب خورده و تاریخ زده ی ژامبون و سیب زمینی شیرین رو بیرون آورد.

هرچند مگ آشپز خیلی خوبی نبود ولی به لطف خدمتکارهایی که با بچه های کورانادا توی آشپزخونشون کنار میومدن،آشپزیش از هر دوی پدر و مادرش خیلی بهتر بود.

مگ برای پیدا کردن سبزیجاتِ سالاد توی یخچال خم شده بود که در جلو باز شد و صدای پاشنه ی کفشی رو روی کف بامبوی خونه شنید. موجی از اضطراب درونش احساس کرد و فورا صاف ایستاد.

romangram.com | @romangram_com