#به_من_بگو_جذاب_پارت_241
سکس با پارتنرِ افسانه ای اون اندازه که دوست داشت رضایت بخش نبود. ولی دوروز بعد گرون ترین قطعه ای که ساخته بود رو فروخت. یه سنگِ کَبُشانِ شیشه ای رومی که با استفاده از تکنیکی که از یه نقره کار توی نپال یاد گرفته بود توی نقره پیچونده بود. زندگیش داشت زیادی خوب پیش می رفت و تقریباً خیالش راحت شده بود. تا وقتی که عصر روز بعد از باشگاه خارج شد و فهمید که یه نفر روی ماشینش خط انداخته.
خشی طولانی و عمیق از سپر جلو تا صندوق عقب ولی با توجه به وضعیتِ داغونِ ماشین فاجعه ی بزرگی به حساب نمیومد. ولی بقیه ی ماشین ها بدون دلیل شروع به بوق زدن کردن. تا وقتی برچسب های زشتِ روی سپر پشتش رو ندیده بود متوجه دلیلِ بوق زدنشون نشد:
″من مجانی نیستم ولی ارزونم.″
″آدم های پَست مِک میزنن من قورت میدم.″
تد اونو خم شده توی پارکینگِ کارکنان،درحالیکه سعی داشت برچسبهای نفرت انگیزو بکنه پیدا کرد. مگ قصد نداشت داد بزنه ولی نتونست جلوی خودش رو بگیره:
″چرا کسی باید همچین کاری بکنه؟″
″چون نفرت انگیزن. خیلی خوب بذار من اینکارو بکنم.″
آرامشِ تد موقع کنار زدنش تقریبا باعث آرامشش شد،مگ دستمالی از کیفش بیرون اورد و دماغشو پاک کرد و گفت:
″به نظرم اصلا شوخی جالبی نیست.″
تد جواب داد:
″منم همینطور فکر می کنم.″
وقتی تد شروع به کندنِ لبه های برچسبِ دوم کرد مگ روشو برگردوند و گفت:
″مردم این شهر خیلی بدجنس هستن.″
″کار بچه هاست! البته این کارشونو توجیح نمی کنه.″
romangram.com | @romangram_com