#به_من_بگو_جذاب_پارت_240


عصبانیت عجیب تد رو که هیچ شباهتی به تد همیشگی نداشت بی خیال شد و از منظره ی نامحدود اندام تد لذت برد و گفت:

" من بالاخره اسباب اثاثیه دارم پس شکایت نکن."

رختکن بانوان به تازگی بازسازی شده بود و مگ تونسته بود چیزهای دست دوم و استفاده شده رو برای خودش برداره،وسایل چوبی کهنه و چراغ های قدیمی به فضای کلیسا میومدن اما به نظر نمی رسید تد تحت تاثیر قرار گرفته باشه. چیزی به ذهنش رسید و باعث شد حواسش از منظره ی دیدنیِ روبه روش پرت بشه،از روی زمین بلند شد و گفت:

"من یه نوری دیدم."

"از شنیدنش خوشحالم."

"جدی می گم. وقتی داشتیم با هم ور می رفتیم..."

در واقع وقتی تو داشتی با من ور می رفتی!!

"نور چراغ های یه ماشینو دیدم. فکر می کنم یه نفر اومده توی کلیسا."

تد گفت:

"من هیچی نشنیدم."

ولی شورتش رو پوشید و رفت بیرون که یه نگاهی بندازه. مگ دنبالش رفت اما فقط ماشین خودش و تد بیرون بودن.

تد گفت:

"اگه کسی هم اومده باشه اینقدر شعورش رسیده که بره."

فکر اینکه کسی اونجا بوده و اونهارو با هم دیده باعث شد دلهره بگیره. مگ اجازه داشت وانمود کنه عاشق تده ولی دلش نمی خواست کسی بفهمه رابطشون چیزی فراتر از وانمود کردنه.

romangram.com | @romangram_com