#به_من_بگو_جذاب_پارت_175
"اوه آره "
تد به منظره ی انگلیسی که بالای شومینه آویزون بود خیره شد و ادامه داد:
"من تا وقتی نه سالم بود پدرم رو ندیده بودم، داستانش طولانیه و وقتی همدیگرو دیدیم رابطمون خوب پیش نرفت. اون از یه بچه چیز دیگه ای انتظار داشت و من انتظار یه پدر متفاوت تر رو داشتم. هردومون خیلی ناراحت بودیم. تا اون روز توی مجسمه آزادی."
″چه اتفاقی افتاد؟″
تد دوباره لبخند زد:
″فهمیدم که می تونم روش حساب کنم. این اتفاق زندگی هردومون رو تغییر داد و از اون موقع به بعد رابطمون دیگه مثل سابق نبود.″
شاید تأثیر شراب بود یا اینکه هر دو از یه روزِ طولانی و سر و کله زدن با اسپنس و سانی خسته بودند. مگ تنها چیزی که می دونست این بود که یه لحظه به چشمهای هم خیره شده بودن و بعد بدون هیچ دلیل قابل درکی هر دو به سمت هم حرکت کردن و بدن هاشون همدیگرو لمس کرد. مگ چونه اش رو کج کرد و تد سرش رو پایین آورد پلک های تد بسته شدن و شروع به بوسیدن هم کردند.
مگ اینقدر شوکه شده بود که ناخودآگاه دستهاش بالا رفت و به آرنج تد برخورد کرد،ولی دست و پا چلفتی بودنش،مانع هیچ کدومشون نشد.تد صورتش رو بین دستهاش گرفت و سر مگ رو توی زاویه ی صحیح کج کرد.مگ بیش از حد کنجکاو بود و بیش از اندازه تحریک شده بود که کنار بکشه.
تد مزه ی خوبی می داد مثل آبجو و آدامس بادکنکی. انگشت شست تد روی نقطه ی حساسِ لاله ی گوشش لغزید درحالیکه دست دیگه اش بین موهای مگ فرو رفت. در اینکه مگ داشت یکی از بهترین بوسه های عمرش رو دریافت می کرد شکی وجود نداشت. نه خیلی خشن نه خیلی لطیف،آروم و عالی. البته که اون تد بودین بود و عالی. اون همه چیزو بدون عیب و نقص انجام میداد.
مگ یادش نمیومد کی دستهاشو دور شونه های تد حلقه کرده ولی اونجا بودند و همونطور که زبونِ ترغیب کننده تد با زبونش بازی می کرد حس کرد داره ذوب میشه.
تد اول خودشو کنار کشید پلک های مگ لرزیدن و به بالا نگاه کرد،نگاه شوکه ای رو دید که دقیقا منعکس کننده ی نگاه خودش بود. یه اتفاقی افتاده بود،یه چیز غیرمنتظره و هیچ کدومشون به خاطرش خوشحال نبودن،تد به آرومی رهاش کرد.
مگ صدایی شنید. تد خودشو مرتب کرد. عقلشون برگشته بود سر جاش. مگ یه تیکه از موهاشو پشت گوشش زد و برگشت. سانی اسکیپجک رو ایستاده توی درهای فرانسوی دید که دستش روی گلوش بود. اعتماد به نفس همیشگی سانی از بین رفته بود، مگ نمی دونست این بوسه به همون اندازه که برای اون غیرارادی بود برای تد هم بود یا اینکه اون تمام مدت می دونست که سانی اونجا ایستاده و این بوسه رو شروع کرده بود تا اونو از خودش دلسرد کنه در هر صورت تد الان پشیمون بود چیزی که به اندازه ی لرزشِ زانو های مگ واضح بود. تد خسته بود برای اولین بار سپرِ دفاعیشو کنار گذاشته بود و می دونست گند بزرگی زده.
سانی سعی کرد به خودش مسلط بشه،گفت:
″یکی از معذب کننده ترین لحظه های زندگی!!!″
romangram.com | @romangram_com