#به_من_بگو_جذاب_پارت_165
حرفش دروغ بود ولی اجازه نمی داد توی دامِ بحثی در موردِ تک تک ستاره هایی که دیده گرفتار بشه. مگ از گوشه ی چشمش دید که سانی لبخند بی پرواش رو به روی تد پاشید و تد هم لبخندش رو پاسخ داد. بخشی از مکالمه شون حواسش رو پرت کرد:
تد گفت:
"...و با نرم افزارم جوامع صرفه جویی در برق رو بهبود می بخشن. تعادلِ بارِ پویا."
جوری که سانی روی لبش زبون کشید باعث شد جوابش مثل یه ناله ی سکسی نرم به نظر بیاد:
"بهینه سازیِ زیرساخت های موجود. هوشمندانه است تد!"
خیلی زود یه گروه چهار نفره شدند. مگ متوجه شد سانی یه پک کامله،سکسی،باهوش،موفق!! پدرش به وضوح عاشقش بود و در حد حال بهم زنی از موفقیت هایِ دخترش حرف زد،از نمراتِ امتحانِ (۱)GRE تا جایزه های طراحی ای که برای شرکت برنده شده بود. تد اونها رو به همه معرفی کرد که در کمالِ تعجب خیلی سرگرم کننده بود. چون حتی بیردی،کایلا و زوئی مجبور بودن در مقابل اِسکیپجَک با مگ مودب باشن. اون هیچوقت توی زندگیش این همه چاپلوسی و چرب زبونی رو ندیده بود حتی توی هالیوود!!
بیردی گفت:
"واینِت رازِ پنهانِ تگزاسه. اینجا واقعا بهشته."
پدرِ کایلا گفت:
"فقط با راه رفتن تو خیابون می تونی دالی بودین یا کنی تراولر رو ببینی."
زوئی گفت:
"هیچ جایی مناظر مارو نداره. مردم واینِت می دونن چیکار کنن که غریبه ها احساس خوشحالی کنن."
مگ می تونست در موردِ آخری باهاشون بحث کنه ولی دستی که متعلق به اسپنس نبود نیشگونِ هشدار دهنده ای از آرنجش گرفت.
وقتی باربیکیو سِرو شد سانی داشت با تد مثل یه دوست پسرِ قدیمی رفتار می کرد:
romangram.com | @romangram_com