#به_سادگی_پارت_93


بامداد همه جورش دوست داشتنی بود ... چرا هیچوقت یک حرکت اضافی نمیکرد ... چرا هیچ چیزش در ذوق نمیزد ... مگر میشد کسی انقدر به موقع باشد؟ ...

خسته رسیدن به خانه با بوی غذای مامان از این حسهای شیرین بود ...

شام خورده بودم ... با مامان حرف زده بودم ... از دیدارم با استاد صدیق گفته بودم ...فیلم دیده بودم ...

ساعت 2 بعد از نیمه شب بود ... تازه زیر لحاف گل گلی یادم افتاده بود باید به بامداد خبر میدادم

گوشی را دست گرفته بودم ... مردد ... تایپ کردم :

- اقای ارین ببخشید ... من اومدم خونه خسته بودم حواسم پرت شدم ... راحت اومدم رسیدم

- تو که بدقول نبودی فرفره...

- ببخشید واقعا حواسم پرت شد

- ببین فرفره برای تنبیه این بدقولی دیگه به من نگو آقای آرین ...احساس میکنم داری با پدرم صحبت میکنی ... من بامدادم

- این تنبیه بیش از بد قولی منه ... خیلی برام سخته ...عادت ندارم اسم شما رو صدا کنم

- صدا کن عادت میکنی ... یه بارم که شده حرف گوش کن فرفره ... شب بخیر





دنیا و فرداد گفته بودند از قبل جایی دعوت شده اند نمیتوانند در مراسم ادری شرکت کنند ...

مامان مثل همیشه کت و دامن پوشیده بود ... لباسم را دوست داشتم ... پیراهن مشکی دکلته ی چسب بود تا سر زانو که از قسمت کمر حریر بنفش تیره رویش آمده بود ... حریرش دنباله دار بود روی زمین کشیده میشد ... خیلی گشته بودم تا پیدایش کرده بودم ... دوست داشتم شبیه لباس آناستازیا باشد ... از دوران راهنمایی که کارتونش را دیده بودم دلم را برده بود...

موهایم را مهری مدل سبد بافته بود ... آرایش دخترانه ای هم داشتم ...

کمی دیر رسیده بودیم ... در ترافیک مانده بودیم ...مامان غر زده بود که باید زودتر راه می افتادیم ...

خاله ژاکلین به محض دیدنمان مامان را در آغوش گرفته بود ... گریسته بود ...

romangram.com | @romangram_com