#به_سادگی_پارت_88
شکوه جون را محکم بغل کرده بودم که مهرش را برای خودم نگه دارم ... با مامان شام خورده بودم مثل قبل ... انگار فقط مرضم بد کردن حال بامداد بود ...
ساعت 1 شب پیام داده بود ... : فرفره من حاضرم هروقت دوست داشتی راجع به شخصی هام حرف بزنم ... قصدم هم اصلا فضولی تو شخصیات نبود ...
الان وقت درست کردن گندی بود که زده بودم :
- ببخشید ...امشب تند رفتم ... نمیخواستم ناراحتتون کنم
- تو منو ناراحت نمیکنی فرفره ... در ضمن یادت باشه شخصی های تو دخترونه و لطیفه ...احمقانه تنها صفتیه که نمیشه بهش داد ...
یعنی از ان موقع که من داشتم این حرفها را بلغور میکردم یادش مانده بود به دخترانه های خودم گفته ام احمقانه ؟ ...
اولین اس ام اس های نیمه شبانه ی من با بامداد بود ... چندمین اولین بود که با بامداد تجربه میکردم ؟
اولین باری که بی کژال دیده بودمش... اولین باری که در آغوشم کشیده بود ... سرم داد زده بود ... برایم بستنی خریده بود ... و حالا اولین باری که نیمه شب به هم اس ام اس میدادیم ... !
هیچ چیز هیجان انگیز تر از شروع روز با تماس آدری نبود ...
- سلام ..
- به سلام آدری جان خودم...چطوری ؟
- خوبم گل گلی ... میخوام برات کارت بیارم بیام خونتون یا بریم بیرون ؟
- من که بیکارم هر جور تو دوست داری
- خب به من باشه که دوست دارم بیام خونتون ...دلم واسه آقا یوسف و گل گلی های اتاقت تنگ شده
- پس بیا منتظرم
دلتنگش شده بودم ...عادت نداشتیم انینهمه از هم بی خبر باشیم ...
romangram.com | @romangram_com