#به_سادگی_پارت_329


- پس منم بعدش میبرمت کاناپه رو بخری

- مرسی مستر جان

- مرسی از خودت فسقلیه من





بهار بعد از مدرسه آمده بود ... با آن مانتوی مقنعه ی سرمه ای کوچکتر هم شده بود ... همچنان ساکت ...همچنان سرد ... دوست نداشتم حصار تنهایی اش را بشکنم ...خودش باید میخواست ...

پشت چرخ نشسته بودم ... دوست داشتم گلدانی هم برای خودش درست کنم ...

- بهار میگم تو هنرم میتونی بخونیا ... با این هنرو سلیقه ای که من در تو میبینم موفق میشی ...

- شایدم هنر خوندم ... ریاضیم تازگیا افت کرده ...

- چرا ؟

- نمیدونم ...حوصله ی سر وکله زدن با عدد و رقم ندارم

- این حرفو نزن حیفه ... دوست داری بیای با بامداد تمرین کنی ؟

- مگه ریاضی خوندن ؟

- اره دکترای برق داره ...

- آخه ریاضی اول دبیرستان برای ایشون پیش پا افتاده است ...

- نخیر ...خیلیم دلش بخواد به خانوم دکتر آینده درس بده ...

- هه

این هه گفتنش تلخ بود ...خیلی تلخ ...

romangram.com | @romangram_com