#_به_من_بگو_لیلی_پارت_99
نگاه دکتر روی دکمه ی یقه ی مانتوش افتاد که برای راحتی باز گذاشته بود. آهسته گفت: اینجا جواب نمیده!
نسیم شال کرم رنگش رو جلوی یقه اش کشید که نگاه دکتر رو به سمت چشم هاش حرکت داد. این بار نسیم به آدامس جویدنش زل زده بود. مرد نفس عمیقی کشید و گفت: کمک می کنه آروم بشم.
- ولی آرامش من رو گرفته.
دکتر لبخند گشادی زد و در حالیکه بسته آدامس رو از جیب شلوارش بیرون می آورد گفت: پس تو هم بجو!
- بهتر نیست یه راه دیگه برای آروم شدن پیدا کنید؟
مرد بسته رو برگردوند و سرش رو به کاناپه تکیه داد. همزمان گفت: شما یه راهی پیشنهاد بده؟
- یوگا، مدیتیشن، سفر، موسیقی،...
- هوم... همین؟
- شمایید که پزشکید! پیشنهاد بدید!
- یه رابطه ی داغ حلال همه ی مشکلات ریزه... این بد اخلاقی شما رو هم برطرف می کنه، بی خوابی و استرس و... کم اشتها هم هستی؟
مثل همه ی ملاقات های قبلی، خیلی بی پروا به کمر نسیم نگاه می کرد. نسیم کم کم داشت معذب می شد. با کلافگی به سقف زل زد و نفسش رو فوت کرد. این مرد امروز از کدوم دنده بلند شده بود که داشت مدام با این جمله ها دستش مینداخت؟ شاید داشت به خاطر کار شنبه اش مجازاتش می کرد. راه خوبی رو هم برای مجازات انتخاب کرده بود. صداش رو شنید: پس آدامس اوکیه دیگه؟
و خنده ی کوتاهی که توی سکوت پخش شد. نسیم به طرفش نگاه کرد و گفت: دفترچه ای که دادم کجاست؟
romangram.com | @romangram_com