#_به_من_بگو_لیلی_پارت_98
- اون چیزی که من می بینم، بچه ایه که نمی خواد داروی تلخ بخوره.
مرد دندون هاش رو روی هم فشار داد. اگر اونقدری که وانمود می کرد، از ماجرای شنبه ناراضی بود، امروز اینجا پیداش نمی شد. نسیم دست به سینه شد و بی توجه به بحث، مثال خودش رو برگردوند: اگر یکی از دانشجوهای من اینجوری جلوم آدامس می جوید، همون لحظه از کلاس پرتش می کردم بیرون!
فک دکتر ثابت موند و بعد گفت: بخوای همین الان میرم بیرون!
به جلو خم شد، خواست نیم خیز بشه که نسیم دستش رو ناگهان بلند کرد. وقتی متوجه حرکت ناخودآگاهش شد، دستش رو عقب کشید و روی زانوش گذاشت اما این چیزی نبود که از چشم های تیزبین دکتر دور بمونه.
- چیه؟ نمی خوای برم؟
صداش از آهستگی زیاد وسوسه انگیز شده بود و نسیم نمی دونست چی پشت این چشم های رو به روش میگذره. بعد از رفتارش توی راهروی مجتمع باید باهاش برخورد جدی می کرد ولی به جاش کوتاه اومده بود و موضوع رو به کل نادیده گرفته بود. نباید همچین تصویری از خودش به جا میذاشت. با خونسردی جواب داد: چرا باید بخوام مراجعم بره؟ واضحه که شما به کمک کسی مثل من نیاز دارید.
دکتر آرنجش رو به دسته ی کاناپه تکیه داد و انگشت هاش رو کنار تارهای خاکستری شقیقه اش گذاشت. جوری نگاه می کرد که معنی «خودتی» می داد. نسیم ابروش رو بالا فرستاد و اضافه کرد: شغل من همینه.
- مطمئنی این دلیلشه؟
- کاملاً... وقتی وارد دفتر مشاوره ی من میشید باید جنسیت من و خودتون رو فراموش کنید... گفتگوی دو تا انسان، همین.
- این هم یکی دیگه از عقاید فلسفی شماست خانوم محسنیچه؟
نسیم لبخند زد و گفت: این چیزیه که همه جا جواب میده.
romangram.com | @romangram_com