#_به_من_بگو_لیلی_پارت_57
نسیم لبخند زد و با کلافگی تصنعی روش رو سمت پنجره ی باز برگردوند. هر چیزی بود به جز خوشگل! خودش می دونست که یه دختر معمولیه. موهای فر و وحشی که بیشتر مواقع نمی تونست خوب بهش حالت بده، چشم های قهوه ای معمولی، پوست سبزه متوسط که نه درخشش پوست های روشن رو داشت، نه رمز و راز پوست های تیره... دوباره سمت مرد برگشت و گفت: بیشتر جلسه رو که حروم کردیم... اجازه می دید ادامه اش رو با متود من پیش بریم؟ من نمی خوام فشار بیارم، ولی فکر می کنم دیگه وقتشه که جدی تر شروع کنیم.
دکتر دست به سینه نگاهش کرد و گفت: چرا بی خیال نمیشی؟
این بار نسیم هم به پشتی کاناپه تکیه داد و به دیوار رو به رو زل زد.
- چون شما مثل بچه ای می مونی که موهای مادرش رو می کشه و جیغ می زنه... ولی در واقع ازش ب*غ*ل می خواد.
برای مدت کوتاهی هر دو ساکت بودند و فقط گاهی حرکت پرصدای یه ماشین سکوت رو می شکست. نسیم سرش رو به طرف دکتر کج کرد که اون هم دقیقاً تو همین حالت بود. از چشم هاش چیزی خونده نمی شد اما اخم روی پیشونی بلندش نشون می داد که جدیه. بعد خیلی ناگهانی حالتش عوض شد و دوباره مسخره بازی رو شروع کرد: الان شما مادره ای؟... هوم... ایده ی بدی نیست!
نسیم خیلی جدی گفت: با من حرف بزن!
- موضوع مشترکی نداریم.
- پس این یک ساعتی که به اشتراک گذاشتیم چیه؟
دکتر به ساعتش نگاه کرد. تا مسئله جدی می شد، پا به فرار میذاشت. یعنی انقدر جذابیت زنونه ی نسیم کم بود که نمی تونست مردی رو یک ساعت توی دفترش نگه داره؟! دکتر به حرف اومد: چی می خوای بشنوی؟
- فعلاً قصد دور رفتن ندارم... می خوام یه گفتگوی ساده رو شروع کنیم و جواب هاتون رو بشنوم.
- بسیار خب!
- مثلاً... قبل از اینکه بیای اینجا، مشغول چه کاری بودی؟
romangram.com | @romangram_com