#_به_من_بگو_لیلی_پارت_491

نینا: نه!

همه سکوت کردند و نینا گفت: نمی دونستم چکار کنم... مطمئن نیستم...

ماهان و صدیقی هر دو از جا بلند شدند و به طرفشون رفتند که دختربچه با حرکتشون ترسید و خودش رو پشت پاهای نینا مخفی کرد. محکم به لباسش چسبیده بود. مردها از حرکت متوقف شدند و کارن گفت: بهتره تنها صحبت کنند.

نسیم نگاهش کرد و بعد از سکوت چند ثانیه ای گفت: حق با ایشونه.

کارن استکان چایی رو روی میز گذاشت و از اتاق بیرون رفت. ماهان و صدیقی هم دنبالش رفتند. خانوم پرچمی به طرف دختر رفت و جلوش خم شد، گفت: من دوست خانوم مدیرتونم، می دونستی؟

نسیم: اسمت چیه خانوم کوچولو؟

نینا: سارا.

پرچمی: خانوم مدیرتون هنوز همون عینک سیاهه رو می زنه؟

و با دست جلوی چشم هاش طرح مربع انداخت. دختر پای نینا رو ول کرد و سر تکون داد. بعد کم کم مشغول صحبت با پرچمی شد و نینا، نسیم رو گوشه ای از اتاق کشوند. آهسته گفت: یه هفته است وقتی صبح ها میرم دنبالش، از پشت شمشادهای کوچه میاد بیرون. اصلاً نمی خنده. همه اش از جا می پره، می ترسه. دو سه روزه میگه « خاله تو رو خدا...

وسط حرفش متوقف شد و با لبخند گفت: به من میگن خاله نینا!

نسیم به لبخندش خندید و نینا ادامه داد: میگه «تو رو خدا من رو ببر تو خونه بعد برو.». من هم براش کلید میندازم... امروز میگه «تو هم بمون». می ترسم یه اتفاقی تو خونه اشون بیفته بندازند گردن من. دیوار من از همه کوتاه تره، سابقه ی درست و حسابی هم که ندارم.

- حتماً می ترسه. بچه است دیگه! من باهاش حرف می زنم.

romangram.com | @romangram_com