#_به_من_بگو_لیلی_پارت_430


- ...

- می خوام همین رابطه ی دوستانه ی معمولی حفظ بشه. خودت گفتی مثل دو تا انسان، نه زن و مرد...

- اونی که با یه شوخی ساده ی من، مغزش رفت سمت آویزون شدن و ازدواج و خدا می دونه کجاهای دیگه... تو بودی، نه من!

کارن آروم خندید و تکیه اش رو از در برداشت. در حالیکه دست هاش رو از جیب بیرون می آورد، گفت: تقصیر خودته!

قدمی جلوتر برداشت اما نسیم که دیگه زبان چهره و تک تک اندامش رو متوجه می شد، عقب رفت و دستش رو به نشونه ی ایست بالا آورد. اخمی روی صورت کارن نشست. هر دو به هم خیره موندند و نسیم سکوت رو شکست: دوست های معمولی دست ها و لب هاشون رو کنترل می کنند!

کارن ابرویی بالا انداخت و گفت: خودت یه جوری نگاه می کنی... انگار اگه نب*و*سمت ناامیدت کردم!!

- یه لطفی کن، این علم تعبیر نگاهت رو واسه خودت نگه دار!

دوباره سکوت برقرار شد. کارن بالاخره عقب رفت و با گفتن «حق با توئه»، در رو باز کرد. نسیم فوراً بیرون رفت تا بقیه ی کارتن ها رو بیاره. کارن هم همراهش حرکت می کرد. ماشین رو قفل زده بود. نسیم چشم غره ای رفت و کارن گفت: چکار کنم؟ ولش کنم به امون خدا؟

- دو دقیقه دنبال من نیای و اینجا وایسی، تموم میشه.

- نمی خوام... مگه من نگهبان جنس های شمام؟

در ماشین رو باز کرد و نسیم شروع کرد به روی هم گذاشتن همه ی کارتن ها، جلوی در حیاط. کارن به ستون پشتی ماشین تکیه زد و دست به سینه ایستاد تا رفت و برگشت های نسیم رو برانداز کنه.


romangram.com | @romangram_com