#_به_من_بگو_لیلی_پارت_411
نسیم: چیزی شده؟
فرشته: شقایق!
نسیم: خبر نداره؟
یاسمن: نه هنوز... نسیم جون میشه خواهش کنم شما باهاش حرف بزنی؟
نسیم: من می تونم... ولی تو این موارد بهتره از زبون خواهرش بشنوه تا مشاور.
یاسمن: آخه می ترسم من بد بگم، ناراحت بشه.
نسیم: من مطمئنم شقایق درک می کنه ولی با میون اومدن پای مشاور، ممکنه حس بدی پیدا کنه. فکر کنه مریضه یا پر توقعه یا حتی مشکلی داره که باید ازش خجالت بکشه.
- ...
- عزیزم شاید خواهرت دغدغه های بزرگتری از شوهر داشته باشه!!! به این فکر کردی که اصلا چرا باید ناراحت بشه؟!
یاسمن سکوت کرد و فرشته گفت: آره والا... از کجا معلوم؟ بذار امتحان های ترم رو بدی، خودم باهاش حرف می زنم.
نسیم سر تکون داد و گفت: اگر ناراحت شد، اون وقت من در خدمتم.
یاسمن هم موافقت کرد و گفتگو به روال عادی برگشت. نسیم خوشحال بود که جریان دیشب کش پیدا نکرده. لحظه شماری می کرد که مهمون ها برند تا خودش رو به طبقه ی بالا برسونه و این ماجرا رو با احمدزاده تموم کنه. دیگه مراعات کردن و مدارا فایده ای نداشت. وقتی فرشته و یاسمن رفتند، وقت نهار بود و نسیم مجبور بود تا عصر صبر کنه. اما تمام این مدت چیزی از حس و حال اولیه اش کم نکرد.
romangram.com | @romangram_com